تعداد افراد آنلاین : ۲,۷۳۷ نفر
آخرین به روز رسانی : ۵ دقیقه قبل
یک گرم طلای 18 عیار : ۱۲۳,۴۱۰ تومان
سکه تمام بهار : ۱,۳۱۲,۵۰۰ تومان
دلار: ۳۴,۲۷۳ ریال
یورو: ۴۰,۳۲۲ ریال

آخرین اخبار


کد خبر: 23451
تاریخ انتشار: سه شنبه, ۱۱ مهر ۱۳۹۶ ۰۸:۵۰
دسته: دیروزنامه
پرینت
ایمیل
بازار اروپا در تملک فرش وگلیم افغانستان

تصاویر:سفرنامه غرب اروپا(18)این صف بستننی است نه سینما!

 در این بخش "سفرنامه غرب اروپا" منتشر می شود،این سفرنامه به کوشش محمدرضا اجاقی نوشته شده و فعلاهر روز مهمان شما خواهد بود.

سفرنامه غرب اروپا(5)واماندگی مهاجران...

در"سفرنامه غرب اروپا" که حاوی اطلاعاتی از سفر به سه کشور آلمان،فرانسه و هلند است سعی شده از طولانی نویسی و اضافه نویسی پرهیز شود و مطالب با قلمی ساده و خلاصه بیان شود تا مطالعه آن برای مخاطبان دلپذیر باشد.

قسمت های گذشته این سفرنامه را اینجا ببینید.

 

11آوریل 23/2016 فروردین1395

بعد ازظهر، زیرباران با پای پیاده رفتم ومحلۀ چینی ها را کشف کردم. البته دراین محل تنها چینی ها نبودند، بلکه ویتنامی ها، هنگ گنکی ها وخلاصه چشم بادامی ها، همه بودند. بخشی ازمحله که به شهرکی مانند بود ودرسطحی بلندترازخیابان قرارداشت، برج های مسکونی بلندی ساخته بودندکه زیرشان مراکزتجاری وبازارقرارداشت.




محلۀ چشم بادامی ها برای خودش شهری است. دریکی ازخیابان هایش کلیسایی دیدم که برسردرش نوشته بودند «کلیسای ویتنامی ها». سری به داخل آن زدم. یک پیرزن وپیرمرد ویتنامی مشغول دعا ونیایش بودند. مردمیانسالی هم که روی نیمکت پشت به درورودی نشسته بود، التماس دعا داشت وبا اشاره درخواست پول می کرد.

جامعۀ پاریس وبه طورکلی فرانسه فرا ملیتی است. اگرپاریس را نمونه بگیریم، ازهمه نژادها وادیان دراین شهردرکنارهم زندگی می کنند. مخصوصا" سیاهان که حرف اول را می زنند. به همین دلیل پاریس شهرپویایی است. به نظرم آمد هرکس که درپاریس زندگی کند، ولوازهرکشوری که آمده باشد، خارجی محسوب نمی شود.

12آوریل 24/2016 فروردین1395

 صبح که بیدارشدم هنوز باران می بارید. دیروز درمسیربرگشت به خانه، پارک بزرگ وزیبایی را نشان کرده بودم. بعدازظهربه طرف آن حرکت کردم. پارک موزه ایی هم داشت که درآن ساعتی که من رفتم، بسته بود. درختان پارک سبزوگل های بهاری شکوفا شده بودند. هوای پاک وبهاری تا عمق جان آدم نفوذ می کرد.

پیاده روی پارک را مثل اکثرپارک هایی که دراروپا دیده بودم، نوعی خاک مخصوص که به رنگ شیری است ریخته بوند. وقتی روی آن قدم می زنی، نه خاکی بلند می شود ونه گردی. این خاک مخصوص، هم وضع طبیعی پارک را به هم نمی زند وهم این که مضرات آسفالت وسیمان را برای محیط زیست ندارد.

سفرنامه غرب اروپا(18)این صف بستننی است نه سینما!
سفرنامه غرب اروپا(18)این صف بستننی است نه سینما!

دربخشی ازپارک درمیان یک حصارسیمی، تعدادی کانگرو غریبانه زندگی می کردند. دخترجوان بوری که پسربچه ایی شرقی که احتمال دادم سوری یا عراقی باشد و شاید سرپرستی اش را به عهده گرفته بود، با خود آورده بود تا کانگروها را به او نشان دهد. پسربچه که معلوم بود زبان فرانسه را نمی فهمد، مات ومبهوت به کانگروها نگاه می کرد. دختربا انگشت به آن ها اشاره می کرد وجمله ایی را تکرارمی کرد. اما پسربچه هیچ عکس العملی ازخود نشان می داد وهم چنان غمگینانه به داخل حصارنگاه می کرد.

سفرنامه غرب اروپا(18)این صف بستننی است نه سینما!

بعد ازدیدن پارک سرازیک کلیسای کوچک محلی درآوردم. دوپیرزن ویک پیرمرد درحالی که روی نیمکت های چوبی کلیسا نشسته بودند، مشغول دعا ونیایش بودند. مردجوان تسبیه به دستی اما به گونۀ دیگری نیایش می کرد. او روبروی تمثالی ازمریم مقدس، روی پایه چوبی میزمانندی زانو زده بودوسرش را روی دستانش گذاشته بود. شاید این همان نمازمسیحیان بود.

سفرنامه غرب اروپا(18)این صف بستننی است نه سینما!

من هم دعا کردم وبعد رفتم مانند آن مردجوان تسبیح به دست، روی پایۀ چوبی زانوزدم. می خواستم بدانم نمازخواندن به شیوۀ مسیحیان چگونه است. مردجوان خیلی طولش داد ومن زانویم به درد آمده بود. نمی دانستم آیا می شود زانو را عوض کرد یا نه. مردجوان بالاخره بلند شد وعلامت صلیبی به روی سینه اش کشید. بعد نگاه معنا داری به من انداخت ورفت ودرگوشه ایی دیگرازکلیسا، نمازش را ادامه داد. فکرکنم فهیمده بود که من مسیحی نیستم. لابد یک جای کاررا اشتباه کرده بودم.

بلند شدم ورفتم روی نیمکت چوبی وسط کلیسا نشستم وغرق در معماری وزیبایی وسکوت کلیسا شدم. اما هنوز ذهنم درگیرنگاه معنا دارمردجوان بود. یک آن به خودم گفتم که نکند فکرکرده که دارم مسخره اش می کنم. دراین افکاربودم که مردجوان درحالی که ازکنارم می گذشت، اشاره ایی به سرش وبعد به سرمن کرد وازکلیسا خارج شد. دستم را که به طرف سرم بردم وکلاهم را که لمس کردم تازه فهمیدم دوباره فراموش کرده ام کلاه ازسربرگیرم.

13آوریل 25/2016 فروردین1395

 هوا همچنان بهاری و بارانی بود. برای ناهارچیزمخلوطی ازبرنج وگوشت وقارچ وگوجه فرنگی وخلاصه هرچه دم دستم بود، درست کردم. ظهرکه این دست پخت جسارت آمیزرا خوردم، بد نشده بود. تا یک ساعت بعدازناهاروزمانی که حس کردم که غذایم کمی هضم شده ازخانه بیرون زدم تا کشفم را ازپاریس ادامه دهم.

ازخیابان فرعی که خانه درآن بود به خیابان اصلی رفتم. این منطقه با آن چه که ما ازپاریس به عنوان یک شهرتاریخی وقدیمی می شناسیم، متفاوت است. این منطقۀ پاریس یک نمونه ازطراحی مدرن شهری است. آپارتمان ها وبرج های مسکونی واداری وتجاری، دانشگاهها ومراکزفرهنگی وهنری و... همه درعین مدرن بودن، زیبا وهماهنگ ساخته شده اند.

سفرنامه غرب اروپا(18)این صف بستننی است نه سینما!
سفرنامه غرب اروپا(18)این صف بستننی است نه سینما!

درخیابان اصلی این منطقه، سینمای مدرنی هم قراردارد که من هرروز ازجلوی آن رد می شدم.
امروزکه رد شدم، دیدم صف طولانی ازدختران وپسران جوان کشیده شده است. با خودم فکرکردم که جوانان پاریس چه علاقه ایی به سینما رفتن دارند. کنجکاوشدم که این صف طولانی برای چه فیلمی بسته شده. کمی که جلو رفتم وسرصف را که دیدم، متوجه شدم که سرصف به جای رفتن به داخل سینما به یک ماشین بستنی فروشی رسیده است. تازه فهمیدم این صف طولانی نه برای سینما که برای بستنی بوده است!

سفرنامه غرب اروپا(18)این صف بستننی است نه سینما!
سفرنامه غرب اروپا(18)این صف بستننی است نه سینما!
سفرنامه غرب اروپا(18)این صف بستننی است نه سینما!

ازکوچه پس کوچه ها وخیابان ها فرعی رفتم تا به میدانی رسیدم که نامش میدان «ایتالیا» بود. شکل میدان مانند میدان های چهل پنجاه سال پیش شهرهای ایران بود. با همان نرده های آهنی، آبی رنگ یا سبزرنگی که به دورش می کشیدند ودرختانی که داخلش سبزبودند. کف میدان سنگ فرش بود. حس خوبی به آدم می داد. با خودم فکرکردم که اگراین میدان دریکی ازشهرهای ایران بود، شکل وقیافه اش تا حالا چند بارتغییرکرده بود. هرشهرداری می آمد، طرحی هم می آورد تا مثلا" کاری کرده باشد.

سفرنامه غرب اروپا(18)این صف بستننی است نه سینما!

ازخیابانی که نامش گوبلنز بود سرازیرشدم. یک فروشگاه فرش که تعدادی فرش وگلیم جلوی درش بود، توجه ام را جلب کرد. با خودم گفتم شاید ایرانی باشد. ازهمان پشت شیشه نگاهی به داخل فروشگاه انداختم. زن میانسالی که قیافه اش شبیه هندی ها بود، پشت یک میزنشسته بود. خواستم داخل شوم که منصرف شدم وچندقدمی ازفروشگاه دورشدم. ولی دوباره برگشتم. گفتم بروم ببینم فرش ایرانی هم دارد یا نه وگپی هم بزنم. راستش ازوقتی وارد پاریس شده بودم بیشترازیک صفحۀ «آ چهار» حرف نزده بودم. احساس تنهایی وگاهی غم غربت چنان سنگین می شد که نفسم را می گرفت.

سفرنامه غرب اروپا(18)این صف بستننی است نه سینما!

خانم توفیق هندی نبود ومراکشی بود. بیست وپنج سال پیش ازکازبلانکا به پاریس مهاجرت کرده بود. فرش ایران را خیلی خوب می شناخت. داخل فروشگاه هم چند تخته فرش ازتبریزوقم وگلیم هایی ازبیجار وسنه داشت. ولی گفت که درحال حاضر فرش وگلیم افغانستان مد شده وبازاراروپا را دراختیارگرفته است. یک تخته ازگلیم های افغانی را دیدم که واقعا" نقشۀ زیبایی داشت. خانم توفیق می گفت علت رونق فرش وگلیم افغانستان یکی مربوط به نقشه های متنوع وبعضا" جدید آن است.

سفرنامه غرب اروپا(18)این صف بستننی است نه سینما!

وقتی به اوگفتم که فیلم مستندی دربارۀ فرش بیجارساخته ام، خیلی مشتاق شد آن را ببیند. قرارشد یک نسخه ازآن را روی دی وی دی ببرم تا تماشا کند.



+ 6
مخالفم - 1

تعداد نظرات: 0
منتشر نشده: 0

ارسال نظر




کد امنیتی
تازه کردن




چند رسانه ای
آخرین به روز رسانی : ۵ دقیقه قبل
تعداد افراد آنلاین : ۲,۷۳۷ نفر
تعداد کل اخبار : ۳۶,۰۴۷ مورد
اخبار امروز : ۱۰ مورد
تیترها: