تعداد افراد آنلاین : ۳,۴۶۱ نفر
آخرین به روز رسانی : ۶ دقیقه قبل
یک گرم طلای 18 عیار : ۱۲۰,۱۶۰ تومان
سکه تمام بهار : ۱,۲۳۷,۰۰۰ تومان
دلار: ۳۳,۵۳۰ ریال
یورو: ۴۰,۲۶۶ ریال

کد خبر: 4792
تاریخ انتشار: جمعه, ۲۷ مرداد ۱۳۹۶ ۱۷:۳۵
دسته: دیروزنامه
پرینت
ایمیل
تا تبلت برام نخرید، هیچی نمی خورم، بیدار هم نمی شم

پایان دنیای من، آغاز دنیای تو…

غلامرضا مالک زاده|

مریم نه صبحانه خورد و نه ناهار و نه شام. ذوق انتظار و دلهره، صبحانه را از عرصه اشتهایش دور کرد.

هنوز آسمان روی سیاه خود را به پهنه نقره ای صبح نسپرده بود که مریم عزم رفتن کرد.

اندرزهای بی شمار مادرش را هنگام بیرون آمدن از خانه برای خوردن ناشتایی و مواظب بودن و خیلی از موارد دیگر فقط شنید اما به گوش نسپرد و گرسنه و پیاده همراه پدرش به سمت دکه روزنامه فروشی راه سپرد.

دکه روزنامه فروشی 30 نفر را در مقابل خود داشت و هنوز قفل تعطیلی آن را باز نکرده بود.
«شاید این ها که مشتاق و منتظر هستند، گرسنه هم باشند». این تصور به ذهن مریم آمد.
پدرش در آغاز با او در صف بود اما اندکی بعد، پادرد حرف خود را به کرسی نشاند و او را بر لبه سیمانی یک جوی خشک نشاند.

مریم اما برپاهای خسته خود در صف ایستاده بود تا رمق خستگی را بگیرد.
یک ساعت ونیم طول کشید تا پرتوهای خورشید پهن شوندو به شهر بفهمانند که زمان اداری فرا رسیده است اما این را دکه دار روزنامه فروش نه قبول داشت و نه باور. زیرا یک ساعت پس از آفتاب، خود را به محل کارش رساند به این دلیل ساده که اداری نبود و رفتارش ارادی بود.

پایان دنیای من، آغاز دنیای تو…

ربع ساعت بعد از ورود دکه دار به داخل محل کارش، وانتی که هنوز چند تکه رنگ آبی و پراکنده بر بدنه زنگ زده اش چسبیده بود، مقابل دکه ایستاد و بلافاصله محموله بسته بندی شده را از میان نرده های کج عقب وانت خالی کرد و رفت.

دکه دار بیرون دوید و محموله ها را داخل دکه برد. دکه پر شد و دیگر جای خودش نبود.
«باید اینارو باز کنم... صبر کنید تا رفیقم بیاد کمک». این را دکه دار گفت.

صف گیرها اعتراض کردند. یکی از آنان گفت:« تا موقعی که بیاد من خودم کمکت می کنم. حله؟»
موافقت حاصل شد. پول های خرد آماده بود و صف گیرها روزنامه ها را می گرفتند و گوشه ای می ایستادند و مرور می کردند.برخی به هوا می پریدند و برخی روزنامه را ریز ریز می کردند.

مریم روزنامه را گرفت و خود را به پشت دکه و جایی که خلوت تر بود رساند. پدرش هم به او رسید. دنبال حرف ج گشت. مریم جهانی. چهار نفر به این نام بودند اما نام پدرشان بهرام نبود.

روزنامه را ریز ریز کرد. با سرعت از آنجا دور شد و بدون اینکه متوجه دلداری های پدرش شود، تا خانه دوید.
هنگام ظهر و شامگاه، راه را بر اشتهایش برای غذا بست.
هرچه مادرش اصرار کرد، مریم حرفی نزد اما پدرمریم گفت:انگار دنیا برایش تمام شده چون توی کنکور قبول نشده.

***

مریم با خواهش و تمنا گفت: «بهار جون بیدار شو».
بهار گفت:« تا تبلت برام نخرید، هیچی نمی خورم، بیدار هم نمی شم».
مریم جعبه ای را کنار بالش بهار گذاشت و لبخند زد.

بهار، کاغذ گل گلی دور جعبه را پاره کرد. جعبه را باز کرد. تبلتی طلایی رنگ در دستان بهار بود.
بهار از ذوق فریاد کشید و گفت:«مامان دوستت دارم».

تبلت را روشن کرد. صدایی شبیه صدای افتادن هاون به عنوان زنگ پیامک تبلت شنیده شد.
بهار پیامک را بلند خواند:«دانشگاه و موسسه آموزش عالی ... بدون کنکور در مقطع کارشناسی دانشجو می پذیرد».
بعد به مریم گفت: «مامان این دانشگاهه شرایطش بهتره و نزدیک تره. اون 20 تای دیگه راهشون دوره. توی همین دانشگاه ثبت نامم کنید».

مریم گفت:«دنیا برای من تمام شده بود اما برای تو شروع شده».



+ 2
مخالفم - 0

تعداد نظرات: 0
منتشر نشده: 0

ارسال نظر




کد امنیتی
تازه کردن



چند رسانه ای
آخرین به روز رسانی : ۶ دقیقه قبل
تعداد افراد آنلاین : ۳,۴۶۱ نفر
تعداد کل اخبار : ۳۵,۲۱۷ مورد
اخبار امروز : ۲۳ مورد
تیترها: