بلیط هواپیما
پیشنهاد سردبیرحوادث
کد مطلب :47854

ناگفته های کیوان از عاشق شدن به دختری با رفتارهای نامتعارف

وقتی زنم شد بی غیرت تر شدم !

چارتر

چهره تکیده و زرد رنگش، حکایت از رنج و دردی دارد که تحمل می کند. سن و سالی ندارد و در ۲۳ سالگی صاحب دو فرزند است.

رکنا:«کیوان» می گوید: روزی در خانه و خانواده ام اسم و رسمی داشتم و درآمد حلالی از شغل سنگ کاری کسب می کردم. به دلیل چهره گیرا و اخلاق، محبوب فامیل بودم اما به یک باره عشقی توفانی به سراغم آمد و با چشمان بسته خود را به آن سپردم و تا چشم باز کردم خود را در کنار دختری دیدم که تمام زندگی ام را به تسخیر خود درآورده بود.

عشق، چنان در قلبم نفوذ کرده بود که رفتارهای نامتعارف آن دختر را ندیده می گرفتم و روزی هم تصمیم گرفتم برای همیشه او را وارد زندگی ام کنم اما با مخالفت شدید خانواده ام رو به رو شدم. برادر بزرگ ترم چون خانواده دختر را بهتر می شناخت و چشمانش نسبت به من به دنیا بازتر و گرم و سرد روزگار را چشیده بود در خلوت از من خواست که قید ازدواج با آن دختر را بزنم و می گفت: او اعتیاد دارد. اما عشق مرا کور و کر کرده بود تا جایی که به او توهین کردم و خود را به نشنیدن زدم.
من اصرار می کردم و خانواده ام به سختی مخالف این ازدواج بودند اما کار خودم را کردم و با راضی کردن پدر دختر، او را به عقد خود درآوردم. تا چشم روی هم گذاشتم دیدم سه ماه از زندگی من با آن دختر گذشته است و من نیز گرفتار اعتیاد شده ام! به دلیل طرد شدن از طرف خانواده و این که کسی همسرم را در فامیل نمی خواست سخت افسرده شده بودم. بعد از گذشت چند ماه همسرم اولین فرزندم را که دختر بود باردار شد.
برادر بزرگ ترم که حال زارم را دید و متوجه شد در دام اعتیاد گرفتار شده ام توجهش به من بیشتر شد و از والدینم خواست تا خانه ای در کنار خانه خودشان در اختیارم قرار دهند و بیشتر به من توجه کنند. کیوان ادامه می‌دهد: به خانه پدرم با روی سیاه و سرافکندگی اسباب کشی کردم و اولین فرزندم در خانه آن ها به دنیا آمد. به دلیل اعتیاد همسرم، فرزندم که به دنیا آمد نیز معتاد بود و من هم که دود و درد خماری غیرتم را سوزانده بود به غیر از تامین مواد مخدر خودم و همسرم به هیچ چیز فکر نمی کردم و برایم مهم نبود.
مادرم دلش به حال زار من و فرزندم می سوخت و کارش شبانه روز آه و افسوس شده بود اما کاری از دستش برنمی آمد. در این بین برادر بزرگ ترم چند بار به سراغم آمد و از من خواست تا همراهش به کمپ بروم و ترک کنم اما اعتیادم را انکار می کردم و گاهی قسم می خوردم که نه من و نه همسرم هیچ یک معتاد نیستیم اما برادرم به حرف هایم توجه نمی کرد و دست از حمایتم بر نمی داشت. هر موقع از سر کار به خانه می آمد و من با حال زار و رنگ و روی زرد مقابلش می ایستادم به رویم لبخند می زد و گذشته نابی را که داشتم به من یادآوری می کرد. از تیپ و چهره ام در گذشته می گفت و از من می پرسید چرا مثل گذشته به خودت نمی رسی؟ چرا در ۲۱ سالگی، مانند مردهای ۳۵ ساله هستی؟ گاه حرف هایش خیلی برایم سنگین بود و سخنانش که از سر دلسوزی بود مرا به یاد روزگار خوش گذشته ام می انداخت.
روزگاری که اعتیادی در کار نبود و جایش را افسردگی و خانه نشینی پر نکرده بود. هفته ای یک روز به سر کار می رفتم و هزینه موادم را تامین می کردم. دو سال از اعتیادم می گذشت که فهمیدم همسرم برای بار دوم باردار است. روزها سپری و روز به روز حال زارم، زارتر می شد. یک روز برادرم که از وضعیت زندگی و حال و روزم سخت نگران شده بود مرا به خانه اش برد و از من پرسید آیا می خواهی پسرت که به دنیا آمد سرنوشت و حال تو را داشته باشد؟ آیا می خواهی دخترت هم مانند همسرت یک زن سرخورده باشد؟ چرا به خودت نمی آیی؟ چرا زندگی فلاکت بارت را نمی بینی؟ بعد دستم را گرفت و گفت: اگر مرد روزهای سخت هستی و می خواهی که آینده فرزندانت تباه نشود از تو مراقبت می کنم. اگر دوست داری ترک کنی من کنارت هستم و کمکت می کنم.
نمی دانم حرف های برادرم تلنگری بود یا این که خودم از آن وضعیت به ستوه آمده بودم بنابراین از او خواستم که ترکم دهد. اول خواست که به کمپ بروم اما من که تصمیم به ترک گرفته بودم از او خواستم در خانه مراقبم باشد. برادرم با پزشک در ارتباط بود و از برخی مسئولان کمپ مشاوره می گرفت. برایم دارو تهیه می کرد و در خانه به من می رسید. دو هفته درد و خماری مانند دو سال بر من گذشت. اما ترک کردم و بالاخره دردهایم کمتر شد و حال دو ماه است که پاک شده ام. راحت از خانه بیرون می روم و برادرم در این مدت نیز با همسرم صحبت کرد و چون همسرم باردار است نمی تواند ترک کند اما با صحبتی که با برادرم کردم قول داده است تا همسرم را نیز ترک دهد به شرط آن که خودش بخواهد.
حالا روزگار پاکی ام را مدیون برادرم هستم و خوب که فکر می کنم با خود می گویم چطور حاضر بودم به دلیل عشق، قید چنین برادر و خانواده ای را بزنم؟! کیوان در پایان درد دل هایش از جوانان خواست که با چشم باز عاشق شوند و هیچ گاه به دلیل عشق های سوزان جوانی، روی خانواده شان خط بطلان نکشند چون این خانواده است که لحظه های خوشی و سختی در کنارشان می‌ماند و حمایتشان می کند.

  بی آبرویی پس از ازدواج با میترا

امتیاز کاربران: اولین نفری باشید که امتیاز می دهد!

برچسب ها
مشاهده بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سیزده − دوازده =

همچنین ببینید

بستن
بستن
بستن