خرید آنلاین بلیط هواپیما
دیروزنامه

داستانک رمضان/ اسکناس

محمدرضا مهاجر چند سال است در ماه رمضان داستانک هایی در خبرآنلاین می نویسد. داستانک امروز او اسکناس نام دارد که در ادامه می خوانید.

گونی را گذاشت روی باسکول و بلند گفت: “آقا سیروس! ۱۰ کیلو و نیم.”
سیروس گفت: “نیم‌کیلوش که هیچی؛ همون ۱۰ کیلو. بیا بگیر.”
بعد هم از توی دخل چند تا اسکناس در اورد و گذاشت روی میز.روی میز

-“اصلان، چند روزیه زیاد پلاستیک میاری. به معدنش رسیدی؟”
بی آنکه به سیروس جواب بدهد پول ها را برداشت و با عجله رفت به سمت خانه. دست دخترش را گرفت و رفت در مغازه.می‌خواست برای او که اولین روزه‌اش را گرفته بود خرما بخرد.

– “آقا! یه بسته خرما ”
بقال جعبه خرما روی میز گذاشت. دخترش جعبه را برداشت و از مغازه بیرون رفت.

– “شد سی هزار”

اسکناسها را از جیبش در آورد و شمرد. پنج،ده،پونزده،بیست،بیست وپنج.

دوباره شمرد. ۲۵ تومان بود.

بیرون مغازه را نگاه کرد. دخترش تند تند به سمت خانه می رفت.

امتیاز کاربر: اولین نفر باشید !

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا