
به بیش از دوازده کشور سفر کردهایم، با کمتر از ۳۰۰۰ دلار در ماه زندگی کردهایم و به زندگیای رسیدهایم که کمتر درباره تیک زدن گزینههای یک فهرست است و بیشتر درباره «بله» گفتن و جمع کردن لحظههای ارزشمند.
توریسم آنلاین: وقتی برای آخرین بار درِ خانه مان را بستم، احساس شجاعت نداشتم. حسم بیشتر شبیه این بود که داشتم شاهد از دست رفتن، تکهتکه، تمام چیزهایی میشدم که در زندگی میشناختم. اما حقیقت این بود که زمان تغییر فرا رسیده بود؛ زمان تجربه چیزی متفاوت، چیزی بزرگتر.
به گزارش توریسم آنلاین به نقل از تراول اند تریژر دستم لحظهای روی دستگیره در ماند و سنگینی تصمیمی که گرفته بودیم، روی سینهام سنگینی میکرد. این همان خانهای بود که چهار دخترمان را در آن بزرگ کرده بودیم؛ جایی که میزبان جشن تولد و مهمانیهای خانوادگی بودیم و نوههایمان را میدیدیم که پابرهنه در حیاط میدویدند و در استخر آببازی میکردند.
حالا خانه خالی بود. آن را فروخته بودیم؛ همراه با ماشینها، اثاثیه و حتی کسبوکار فیزیوتراپیای که سالها برای ساختنش زحمت کشیده بودیم.
من و همسرم، شین، به یکدیگر نگاه کردیم؛ انگار هر کدام منتظر بودیم دیگری نظرش را عوض کند. راستش را بخواهید، خودم تقریباً همین کار را کرده بودم. اما دیگر دیر شده بود.
ما در دهه پنجاه زندگیمان بودیم، فرزندانمان از خانه رفته بودند و سالهای عمرمان در آریزونا صرف ساختن یک کسبوکارو خانه و زندگی کرده بودیم. اما در مقطعی، همه اینها یکنواخت شدند؛ نه اینکه زندگیمان بد شده باشد، فقط بیش از حد همه چیز تکراری و قابلپیشبینی شده بود.
انگار هر روز همان سهشنبه تکراری بود.
پس همهچیز را با دو چمدان، یک کولهپشتی، بلیتهای یکطرفه به بالی و رؤیایی که حتی خودمان هم نمیتوانستیم کاملاً توضیحش دهیم، عوض کردیم: اینکه دنیا را آهسته، آگاهانه و با بودجهای محدود ببینیم.
ما بازنشسته نبودیم. از ثروت خانوادگی هم برخوردار نبودیم. فقط مصمم بودیم از زمانی که برایمان باقی مانده، نهایت استفاده را ببریم و به هر لحظه معنا و ارزش بیشتری ببخشیم.
با این حال، وقتی روی ایوان خانه ایستاده بودم و کلیدها را در دست داشتم، احساس جسارت نمیکردم.
بیشتروحشتزده بودم.

قدم گذاشتن در ناشناخته
این تصمیم یکشبه گرفته نشد. همهچیز با یک فکر کوچک شروع شد؛ ایدهای که در تعطیلات، هنگام پیادهرویهای طولانی در محلهمان یا حتی وقتی در استخر شناور بودیم، گاهی دربارهاش حرف میزدیم.
اما آن فکر کمکم جدیتر شد و خیلی زود متوجه شدم که بیش از هر چیز به مادرم، سندی، فکر میکنم.
او همیشه رؤیای سفر کردن بعد از بازنشستگی را در سر داشت. حتی برای سفرهایی که میخواست در راستای علاقهاش به تبارشناسی انجام دهد، برنامهریزی کرده بود. اما تنها هشت ماه پیش از آنکه فرصت تحقق این رؤیا را پیدا کند، بر اثر سرطان از دنیا رفت.
این واقعیت ذهنم را رها نمیکرد. به من یادآوری میکرد که همه ما بیش از حد منتظر میمانیم؛ منتظر بزرگ شدن نوهها، سر و سامان گرفتن کسبوکار و رسیدن آن «زمان مناسب» افسانهای که هیچوقت در تقویم ظاهر نمیشود.
پس یک روز تصمیم گرفتیم دیگر منتظر نمانیم.
ما Jet Set Club را راهاندازی کردیم؛ کسبوکاری که هر روز پیشنهادهای ویژه پروازهای بینالمللی را برای مشترکانش ارسال میکند و به آنها کمک میکند راههای مقرونبهصرفهای برای سفر به نقاط مختلف دنیا پیدا کنند.
در کنار وبلاگ سفرمان، Jetset Petersons، توانستیم جریان درآمد کوچکی ایجاد کنیم که به ما اجازه میداد به رؤیایمان ادامه دهیم.
همهچیز را فروختیم، هزینههایمان را تا حد ممکن کاهش دادیم و از پساندازمان برای تأمین هزینه این ماجراجویی استفاده کردیم. تکتک دلارها را حساب میکردیم و با خودمان عهد بسته بودیم که با صرفه جویی زندگی کنیم.
بعد از مدتی فهمیدیم وقتی به آمریکا برمیگردیم، داشتن یک «پایگاه ثابت» را دوست داریم. از طرفی هزینه اجاره اقامتگاههای Airbnb هم کمکم بالا میرفت. بنابراین یک آپارتمان کوچک خریدیم؛ وقتی در آمریکا هستیم از آن استفاده میکنیم و وقتی سفر هستیم، آن را در Airbnb اجاره میدهیم.
سفرمان را از بالی آغاز کردیم؛ جایی که یک ویلا با استخر خصوصی را ماهانه ۹۰۰ دلار اجاره کردیم.
خریدهای همیشگی از فروشگاهها جای خود را به بازارهای محلی دادند. قرارهای شاممان تبدیل شد به خوردن نودلهای یکدلاری در رستوران های محلی و کارهای روزمرهای که زمانی با ماشین انجام میدادیم، حالا با موتور در دل جنگل انجام میشد؛ در حالی که در مسیر، آبشارهای جدید را کشف میکردیم.
اوایل، این سبک زندگی کمی دلهرهآور بود. زبان محلی را نمیدانستیم، هیچ برنامهای فراتر از ماه بعد نداشتیم و حتی نمیدانستیم در نهایت از این زندگی خوشمان خواهد آمد یا نه.
اما در آن سکوت و آرامش، چیزی درون ما تغییر کرد.
با کمترین امکانات زندگی میکردیم و به شکلی عجیب، احساس میکردیم بیشترین رفاه را داریم.
لحظههایی که ما را تغییر دادند
سفر فقط نگاه ما به دنیا را تغییر نداد؛ بلکه شیوه زندگی کردن ما در این دنیا را هم تغییر داد.
در تایلند، با صدای پرندگان از خواب بیدار میشدیم و هوا از عطر یاس پر بود. این سادگی برایمان از هر چیزی که سالها در خانه تجربه کرده بودیم، عمیقتر و معنادارتر به نظر میرسید.
یاد گرفتیم موتورسواری کنیم ــ البته نه چندان ماهرانه! ــ قبل از ورود به معابد کفشهایمان را دربیاوریم و در میان انبوه غرفههای غذا، بهترین کائو سوی را پیدا کنیم.
با تنها دو چمدان برای هر نفر، هم از نظر جسمی و هم از نظر روحی، سبکتر از سالهای گذشته بودیم.
در اسپانیا، بهجای اینکه وقتمان را صرف دیدن جاذبههای مشهور گردشگری کنیم، آرامآرام در محلهها قدم میزدیم. از بازار میوه میخریدیم، ساعت ۱۰ شب شام میخوردیم و بارها در محله گوتیک گم میشدیم.
ما در تعطیلات نبودیم؛ فقط داشتیم به شیوهای متفاوت زندگی میکردیم.
زندگی آرامتر شده بود؛ اما در عین حال، زندهتر و عمیقتر به نظر میرسید.
در فرانسه، در محلههای زیبا و دلنشین پرسه میزدیم، لحظات آراممان را در کافههای کوچک میگذراندیم و از لذت ساده یک کروسان تازه و کرهای لذت میبردیم.
در پاریس، در امتداد رود سن قدم میزدیم و از هنر، معماری و فرهنگ شهر لذت میبردیم؛ بهطور میانگین روزانه بیش از ۲۰ هزار قدم راه میرفتیم.
همانجا بود که واقعاً زیبایی زندگی بدون عجله را درک کردیم؛ همان شیوهای که فرانسویها چنان طبیعی و بیتکلف در پیش میگیرند.
البته همهچیز همیشه طبق برنامه پیش نمیرفت.
یک بار، شرایط دریافت ویزای ویتنام را اشتباه متوجه شدیم و مجبور شدیم در آخرین لحظه مسیرمان را به سمت کامبوج تغییر دهیم.
وقتی رسیدیم، نه هتل داشتیم، نه برنامه سفر و نه کوچکترین ایدهای که باید چه کار کنیم. با این حال، در نهایت سر از یک مهمانخانه بوتیک دوستداشتنی درآوردیم؛ جایی که کارکنانش چنان با ما رفتار کردند که انگار سالهاست ما را میشناسند.
سه روز پیاپی از انگکور وات دیدن کردیم و هر بار از زیبایی آن به وجد آمدیم.
این اتفاق به یکی از همان غافلگیریهای شیرینی تبدیل شد که سفر را به تجربهای فراموشنشدنیتر تبدیل میکنند.
در نهایت فهمیدیم بهترین خاطرات، آنهایی نیستند که برایشان برنامهریزی میکنیم.
بهترین خاطرات همانهایی هستند که ناگهان از راه میرسند و به ما یادآوری میکنند چقدر انعطافپذیریم و در عین حال، چقدر عمیقاً انسانیم.
آنچه از دست دادیم و آنچه به دست آوردیم
مردم اغلب از ما میپرسند سختترین بخش این سبک زندگی چیست.
پروازهای طولانی نیست. زبانهای ناآشنا هم نیست. حتی مسئله پول هم نیست.
سختترین بخش، دلتنگی برای عزیزانمان است.
چهار دختر، نُه نوه، دوستانی که یک عمر کنارمان بودهاند و آسایش خانواده و خانهای را که سالها برای ساختنش تلاش کرده بودیم، پشت سر گذاشتیم.
دلتنگ جشنهای تولد، بازیهای فوتبال و اجراهای رقص بچهها میشویم.
دلمان برای شامهای یکشنبه، کاردستیهای شلوغ و خندههای نوهها پیش از خواب، زمانی که از آنها نگهداری میکردیم، تنگ میشود.
گاهی اندوه این فاصله بیسروصدا سراغمان میآید؛ در یک تماس تصویری بیکیفیت در FaceTime یا با دیدن صندلی خالی کنار میز شام در تعطیلات.
اما در عوض، چیزی ارزشمند به دست آوردهایم:
حضور.
وقتی هیاهوی یک زندگی شلوغ از میان میرود، بهتر به یکدیگر و به خودمان گوش میدهیم.
صبحهایمان آرام و پر از گفتوگوست.
در دو سال گذشته بیشتر از ده سال پیش از آن خندیدهایم.
کمتر با هم بحث کردهایم.
بیشتر شگفتزده شدهایم.
همچنین معنای «خانه» را برای خودمان از نو تعریف کردهایم.
خانه یک کدپستی یا یک وام مسکن نیست.
خانه جایی است که در آن احساس آرامش میکنیم؛ چه در حال خوردن غذای خیابانی در آمستردام باشیم، چه در میان شالیزارهای پلکانی بالی قدم بزنیم و چه دست در دست یکدیگر، در ساحل اقیانوس آرام جنوبی ایستاده باشیم و از خودمان بپرسیم:
چطور ممکن بود در چنین دنیای بزرگ و زیبایی، اینقدر کوچک زندگی کنیم؟
۳۶ سال است که ازدواج کردهایم و در تمام این سالها ــ از بزرگ کردن فرزندان و ساختن کسبوکار گرفته تا سفر به دور دنیا ــ یاد گرفتهایم چگونه به شیوههایی که هرگز تصور نمیکردیم از یکدیگر حمایت کنیم.
هر ماجراجویی و هر چالشی فقط پیوند میان ما را محکمتر کرده است و به ما یادآوری کرده که بهترین بخش این سفر، با هم طی کردن آن است.

زندگی آگاهانه و هدفمند در خانه
چند بار در سال برای مدت کوتاهی به آمریکا برمیگردیم و هر بار این بازگشت به ما یادآوری میکند که چقدر تغییر کردهایم.
زمانی بود که کارهای روزمره، قرارها و آن گردباد همیشگی زندگی را با عجله پشت سر میگذاشتیم. حالا اما با آگاهی و توجه بیشتری با این لحظات روبهرو میشویم.
وقت بیشتری را با خانواده میگذرانیم و از گفتوگوها و لحظاتی لذت میبریم که زمانی در هیاهوی زندگی گم میشدند.
در خرید کردن، انتخاب اولویتها و نحوه صرف وقتمان، بیشتر فکر میکنیم.
یاد گرفتهایم که کیفیت زمان بسیار مهمتر از کمیت آن است؛ چه در یک دورهمی خانوادگی باشیم و چه صرفاً از یک بعدازظهر آرام در خانه لذت ببریم.
سفر به ما آموخت که زندگی در لحظههای میان رویدادهای بزرگ جریان دارد.
حالا همین نگرش را با خودمان به خانه میآوریم و باعث میشویم هر روز، کمی معنادارتر از گذشته باشد.
زندگیای که نمیدانستیم منتظرش بودیم
حالا سه سال از آن روزها گذشته است.
به بیش از دوازده کشور سفر کردهایم، با کمتر از ۳۰۰۰ دلار در ماه زندگی کردهایم و به زندگیای رسیدهایم که کمتر درباره تیک زدن گزینههای یک فهرست است و بیشتر درباره «بله» گفتن و جمع کردن لحظههای ارزشمند.
این فقط داستانی درباره سفر نیست؛ درباره اجازه دادن به خودمان است.
اجازهای که به خود میدهیم تا در هر سنی از نو شروع کنیم.
تا آسایش را با کنجکاوی عوض کنیم.
تا بفهمیم برای انتخاب زندگیای که واقعاً احساس کنیم متعلق به خودمان است، هیچوقت دیر نیست و لزوماً آنقدرها هم گران نیست.
ما فقط وسایل و داراییهایمان را کم نکردیم.
فشارها، سرعت زندگی و انتظاراتی را که زمانی هویت ما را شکل میدادند نیز کنار گذاشتیم.
در ابتدا آسان نبود، اما رها کردن آن تعریفهای قدیمی از موفقیت، فضا را برای چیزهای معنادارتری باز کرد:
شادی، رشد و ارتباطی عمیقتر با یکدیگر و با دنیای اطرافمان.
چیزی که یاد گرفتهایم این است که زندگیای که واقعاً منتظرش بودیم، در یک مکان یا میان داراییها پیدا نمیشد.
آن زندگی در انتخاب آگاهانه برای زیستن پیدا شد؛ در «بله» گفتن به چیزهایی که واقعاً اهمیت دارند و در پذیرفتن ناشناختهها، در کنار یکدیگر و با آغوشی باز.
ما فقط یاد گرفتیم کمتر داشته باشیم تا بتوانیم بیشتر زندگی کنیم.











