بلیط هواپیما
یادداشت
کد مطلب :98908

خاطره ای از بافت تاریخی شیراز

قاصدک 24

حدود 13 سال قبل باخبر شدم قسمت های یک حمام قاجاری در بافت تاریخی شیراز تخریب شده وبه دلیل آنکه کاربری خود را از دست داده معتادان و بی خانمان ها در این بنا زندگی می کنند.

حاجیه جعفرزاده/توریسم آنلاین:

برای تهیه گزارشی از وضعیت این میراث ملی که حالا اقامتگاه معتادان شده بود به محدوده بافت تاریخی رفتم.به نزدیکی حمام که رسیدم خانم مسنی را دیدم که دو کیسه نایلون سیاه بزرگ را به دست گرفته بود. از کنارش گذشتم. صدایی توجهم را جلب کرد. برگشتم متوجه شدم که این خانم مسن مرا صدا می کند. به نزدیکش رفتم. کیسه ها را روی زمین گذاشت و بازبان اشاره کمک خواست. فهمیدم که توان صحبت ندارد.
نایلون ها را از او گرفتم و با صدای بلند آدرس خانه اش را پرسیدم. سری تکان داد و با دست چند خانه بعد از حمام را به من نشان داد. به او اشاره کردم که جلو تر از من برود و مرا راهنمایی کند. در طول مسیر خانم مسن به طرف من برمی گشت و لبخند می زد و سرش را به نشانه تشکر تکان می داد.
به خانه ای رسیدیم که درب آن نیمه‌باز بود و در نزدیکی حمام مخروبه قرار گرفته بود. خانم مسن به داخل خانه رفت. من جلو درب ایستادم وبه قسمت های آسیب دیده حمام خیره شدم.کیسه ها را زمین گذاشتم. کمی صبر کردم اما از خانم مسن خبری نشد. خواستم زنگ خانه را بزنم دیدم که خراب است. در زدم اما جوابی از داخل خانه نشنیدم. پیش خودم گفتم این بنده خدا که زبان ندارد حرف بزند، گوش هایش هم نمی شنود بهتر است کیسه ها را داخل خانه بگذارم و بروم.
درب خانه کوچک بود و دو پله به پایین می خورد. پله اول را که پایین رفتم دیدم خانم مسن به طرف می آید. با لبخند یکی از کیسه ها را از دستم گرفت و به درون خانه پرت کرد. تعجب کردم. کیسه دوم را که خواستم تحویلش بدهم دستم را گرفت و به طرف خانه کشاند و گفت بیا داخل چایی گذاشتم. تشکر کردم و به سرعت دستم را کشیدم و به طرف کوچه رفتم. خانم مسن این یکی نایلون را هم به درون خانه پرت کرد. نگاهی به من انداخت و به طرف من آمد. در حالی که من عقب عقب عرض کوچه را طی می کردم. گفت ناراحت نشو قصد اذیت ندارم. بیا داخل خانه. خانه من بسیار زیبا است. ارث به من رسیده. تاریخی است. من تنها هستم.
نمی دانستم چه کار کنم. ترسیده بودم و خانم مسن فهمیده بود. خندید و گفت کر و لال نیستم. درون این کیسه های سیاه هم خاک است برای باغچه. آدم بدی هم نیستم. فقط تنهام. با من چای می خوری؟ … نمی دانستم چه بگویم و چه کار کنم…کمی مکث کردم و گفتم نه ممنونم. خواستم که از محل دور شوم که خودش را به زمین انداخت.تصور کردم که حالش بد شده و به طرفش رفتم اما درب خانه اش باز بود و یک دفعه چشمم به درون خانه افتاد. چند کودک و مرد را دیدم که به روی یک تخت در حیاط خانه نشسته بودند….اینجا بود که فهمیدم خانم مسن بازیگر حرفه ای است. نمی دانم چرا ولی با صدای بلند به آن زن گفتم خانه ات خراب شود وسریع آنجا را ترک کردم و خودم را به خیابان اصلی رساندم.
از این ماجرا چند سالی گذشت و من دیگر تنها قدم به بافت تاریخی نگذاشتم. روزی به اتفاق یکی از دوستانم برای پروژه عکاسی به بافت تاریخی رفتیم. خیلی اتفاقی از آن کوچه گذشتیم. حمام همچنان مخروبه بود اما اطراف آن را دیوار چیده بودند که مسیر دسترسی به داخل آن محدودتر شود ولی اثری از آن خانه نبود… خانه تخریب شده بود و به زمین صافی تبدیل که چند کودک در حال دوچرخه سواری در آن محل بودند. علت تخریب خانه را نفهمیدم ولی احساس کردم نفرینم گرفته بود.هر چند بعد از مدتی متوجه شدم این خانه و چند خانه در این محل به منقل خانه تبدیل شده و گویا آسایش و آرامش را از مردم محله گرفته بودند و در نهایت به دستور مسولین قضایی تخریب شدند.

بیشتر بخوانید:  بازار وکیل شیراز و تکاپوی بقا

امتیاز کاربران: 5 ( 1 رای)

برچسب ها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن
بستن