بلیط هواپیما
یادداشت
کد مطلب :99396

گردشگرانی از سه قاره بر سر یک میز!

قاصدک 24

دنیا خیلی کوچک است، این جمله را بارها و بارها شنیده بودم اما مفهومش را در یکی از سفرهایم درک کردم.

حاجیه جعفرزاده/توریسم آنلاین
حاجیه جعفرزاده استانبول
 زمانی که خارج از ایران با دو گردشگر اروپایی و آمریکایی فارسی صحبت کردم و به خوردن چای قند پهلو هم دعوت شدم.
 این ماجرا متعلق به دوسال پیش است. زمانی که سفر کوتاهی به شهر آنکارا پایتخت کشور ترکیه داشتم. آنکارا شهری بزرگ و زیباست، سر سبز و مدرن که در ترکیه فقط استانبول با این شهرقابل مقایسه است.
در یکی از خیابان های  این شهر که مشرف به بازار قدیمی هم می شد مقابل مغازه ای رسیدم (کافه بسیار کوچک) بوی قهوه مطلوبی می آمد، طاقت نیاوردم و برای خوردن قهوه به سر یکی از میزهای کوچک مغازه رفتم و نشستم. پیشخدمت آمد و سفارش را گرفت و رفت. در همین لحظه تلفنم زنگ خورد.جواب دادم. یکی از دوستانم بود. در حال صحبت کردن بودیم که قهوه ام حاضر شد و پیشخدمت قهوه را با کیکی کوچک سر میز گذاشت و رفت. تلفنم تمام شد. به فنجان قهوه خیره شدم و سرم را جلوتر بردم تا بوی مطبوع آن را بیشترمتوجه شوم که با صدای خانمی به خود آمدم که گفت. ببخشید تنها هستید. می توانم کنارتان بنشینیم. سرم را به طرف صدا برگرداندم. خانمی هم سن و سال خودم را دیدم که دست مرد نسبتا مسنی را گرفته بود و در کنارشان  هم مرد جوانی ایستاده بود.
لبخند زدم و گفتم ایرانی هستید. بله بفرمایید. این سه نفر کنارم نشستند. پیشخدمت که آمد خانم جوان 4 تا چای سفارش داد. از او تشکر کردم و گفتم قهوه می خورم اما او گفت در کنار یک هموطن فقط چای می چسبد. خانم جوان ایرانی بود اما آن دو نفر ایرانی نبودند. گرم صحبت شدیم. خانم جوان (فاطمه)  نام داشت. مرد مسن، شوهرش بود که بعدا گفت که کانادایی-آمریکایی است  و مرد جوان هم یکی از دوستان خانوادگی آن ها که فرانسوی تبار بود.
فاطمه سر صحبت را این طور باز کرد… صدایتان را که شنیدیم خوشحال شدیم چون ما سه نفر فارسی خوب بلدیم… با تعجب نگاهی به آن ها کردم و گفتم جالب است شوهرتان که کانادایی است و دوستتان هم فرانسوی؟ آن ها خندیدند و مرد فرانسوی که خود را (مایک) معرفی کرد و گفت من در کانادا تحصیل می کردم که با فاطمه و شوهرش (آدام) آشنا شدم. این زوج من را با فرهنگ و زبان ایرانی آشنا کردند و حالا اینجا نشسته ام و نوشیدنی مورد علاقه ام یعنی چای می نوشم.
فاطمه گفت:زمانی که 15 سال داشتم باخانواده ام به کانادا مهاجرت کردیم و همانجا ادامه تحصیل دادم و پرستار شدم و با یکی از همکارانم ازدواج کردم. همسرم  (آدآم) مسیحی بود اما قبل از ازدواج با من مسلمان شد.او به زبان فارسی علاقه مند بود و بعد از ازدواج فارسی حرف زدن را به او یاد دادم. با (مایک) هم 5 سال قبل در دانشگاه  آشنا شدیم. فارسی صحبت کردن را هم به او یاد دادیم…
پس از صرف چای به قول (مایک) چای قند پهلو (البته ترک ها چای را با قند شیرین می کنند و بعد آن را می نوشند). مایک مانند ما ایرانی ها قند را در دهان گذاشت و سپس چایش را نوشید.
فاطمه گفت که از آنکارا راهی تهران خواهند شد تا برای نخستین بار همسرش را با اقوامش آشنا کند اما مایک قرار بود برای ادامه تحصیل به روسیه سفر کند.
هم صحبتی در کنار این گردشگران جالب بود اما قشنگی ماجرا این بود که ما هر کدام از قاره ای جدا بودیم و در سرزمینی به هم رسیده بودیم که تعلقی به آن نداشتیم،اما به یک زبان مشترک صحبت می کردیم آن هم زبان شیرین فارسی…

امتیاز کاربران: 5 ( 1 رای)

بیشتر بخوانید:  آقای بازیگر عزیز؛نه به این عکس نه به این حرف ها!
برچسب ها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن
بستن